حالا بیا این جا !

 

به آدرس جدید نقل مکان کردم : http://coolsilence.blogfa.com/

نظر هم بی نظر ! همینی که هست !


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر ()   لینک دائم نویسنده: فرید سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦      
پل بی عبور !


هیچ وفت از خرید کردن خوشم نمی اومده و نمی آد ... هیچ وفت هم نمی تونستم تصمیم گیری کنم .... امروز هم از اون روزای خسته کننده رو داشتم که با کم ترین نتیجه ممکن به پایان رسید ...

به شدت عاشق خواننده ای به نام کاوه یغمایی شده ام ... وقتی ایران هم بود کاست آلبومش رو داشتم ... ولی مدت ها بود که فراموشش کرده بودم ... تا این که آلبوم جدیدش رو تو کانادا منتشر کرد .... خیلی جالبه ... گوش دادن به این آلبوم باعث شد تا دوباره به آلبوم قبلیش هم علاقه مند بشم ! سی دی آلبوم داخل ایرانیش که چهار سال پیش بیرون آمده بود رو با هزار تا بدبختی چند روز پیش خریدمش .... دوستش دارم خیلی زیاد ... پیشنهاد می کنم این مصاحبه اش رو هم بخونید ....

برای ۱شنبه مراسم بزرگداشتی داریم . همه شما هم تشریف بیارید . خواهش می کنم ... اگه سالن پر نشه آبرومون میره ! ... خیلی زحمت کشیدیم ... خبرش رو  از این جا بخونید . این مدت همش درگیره کارش بودیم ...واقعا خستم .... مخصوصا وقتی که مدیر مراسمت بی نظم ترین آدمی باشه که تا حالا دیدی و همش رو اعصابت پیاده روی کنه ....

چند روز پیش داشتم که داشتم به سمت خونه راه می رفتم یک خورده بعد از این که از جلوی پاساژ نزدیک خونمون رد شدم دیدم سه تا دختر دارن با یک خانومه صحبت می کنن ... خانوم دم پاساژ گشت ارشاد وایستاده ؟ خانومه هم گفت نمی دونم ... فکر نکنم .... من که چیزی ندیدم .... تعجب می کنم ... خودم با چشمای خودم دیده بودم ... از من می پرسن ... آقا اون جا گشت وایستاده ؟ ... می گم آره ... چهارچشمی دارن کشیک می دن ... اون دخترا راهشون رو عوض می کنن و می رن ... همون خانمونه بعد برگشت به من گفت : چرا بهشون گفتی ؟ می ذاشتی بگیرنشون ... من اون لحظه واقعا نمی دونستم باید چی باید به اون خانم  بگم ... بخندم ... گریه کنم ... هنگ کرده بودم ...

مدت هاست خودم زدم زیر حرف های خودم ... هنوز هم باورم نمی شه که این منم ... منی که اون حرف ها رو به دیگران می گفتم ... حالا خودم شدم مثال بارز مخالفش ....جالبیش اینه که انگاری خودمم با خودم رودروایستی دارم .... خودم هم گیر کردم .... پس اون همه حرفی که همیشه می گفتم چی شد ؟ ... قصه بود ؟ ... کدوم درسته ؟ ... می دونم که همونا درست بود ... اما ....

 ... تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده ....

 


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر ()   لینک دائم نویسنده: فرید پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦      
یک سال !

دو ، سه روزی پیش سالگرد اومدن مون به خونه جدید بود ... به خودم فکر می کنم ... این یک سال ... و اون دوران ... به خونه قبلی فکر می کنم که از اول راهنمایی تا سال اول دانشگاه اون جا بودیم ... فکر کردن به اون خونه باعث میشه خاطرات زیادی از اون دوران ، دوره سرم بچرخه ... بیشترش رو هم دوست ندارم و نمی خوامم که تکرار بشه ... به این یک سال فکر می کنم و روز اسباب کشی ... به بهانه کلاس اندیشه تو اسباب کشی نبودم ... و در واقع نه به خاطر پیچوندن اسباب کشی بلکه  فقط و فقط به یک دلیل اون روز رو رفتم ... یادم هست ! خوب یادم هست ! بهتر از این نمیشد یادم بمونه ! عجب امیدی داشتم !  بعد از یک سال هنوز هم گاهی امید دارم ... خیلی مسخره است ! همه چی تموم شده !  ولی خب انسان به امید زنده است !

 پ . ن ۱ : توی این خونه جدید یک عادت مسخره پیدا کردم . راهروهای این خونه از این چراغهای چشم الکترونیک دار ، داره . هر وقت بری جلوش چراغها روشن میشه . یکی از عادت هام این شده جوری توی راهرو حرکت کنم که چراغها روشن نشه ! اکثرا اوقات پله های راهرو رو تو تاریکی محض بالا میام ... لذت خاصی داره وقتی توی تاریکی دنبال پله ها می گردم ... و صد البته بعدش هم دعوی اهالی منزل که چه قدر خری ! می افتی یک چیزیت میشه ! و هر روز همین کار همیشگی من !

 پ.ن ۲ : تو محدوده حیاط خونه ما و حیاط های بغلی یک گربه سیاه قلمرو داره . این آقا گربه مشکی بسیار قلدر هم هست . اگه از فاصله بیست سانتی هم پیشتش کنی باز هم حرکت نمی کنه و تو چشات زل می زنه ! هیچ گربه دیگه ای حق نداره تو این محدوده حرکت کنه . حالا ... چند وقتی میشه که یک گربه ماده سفید این ورا پیداش شده ... دقیقا از پشت پنجره ام می بینم ... به یکی از تفریحاتم تبدیل شده ... اوایل که اومده بود در فاصله نسبتا دوری می نشست و به این گربه مشکی نگاه می کرد . اما جرائت اومدن به این ور رو نداشت . امروز در کمال تعجب دیدم بدون هیچ مشکلی از کنار این گربه مشکی رد شد ! بالاخره هر قاعده ای یک استثنا هم داره !   


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر ()   لینک دائم نویسنده: فرید جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦      
...

 

نه خط خطی نه ساده  مسافر گم  و گیج ...

یه جاده سخت و دشوار به مقصد پُر از هیچ ...


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر ()   لینک دائم نویسنده: فرید دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦      
لعنتی !



داشتم از کلاس می اومدم ... تو فکر بودم ... سوالی که اون آقاهه از استاد پرسید ... و جوابی که استاد داد ... استاد ! به نظر شما واقعا صادق هدایت افسرده بوده ؟ و این افسردگیش رو تو کارهاش هم اورده ؟ ... تو همین فکرا بودم که صدای اخبار رادیو پیام اومد ... ساعت ۱۹:۰۰ ... استاد : حالا چه افسرده بوده یا نبوده به ما ارتباطی نداره ... علاقه ای هم ندارم که بدونم ... مهم کاراشه ... در ضمن شنیدم تو پاریس با چند تا از دخترای فرانسوی بهش بد هم نمی گذشته ... به این قسمت که رسیدم  پیچیدم ... سرعتم زیاد بود ... تق ! ... تو یک چاله خیلی بد افتادم ...قالپاق ماشین در اومد ... بی خیالش شدم ... نمی شد دیگه برگشت ... جلو تر رفتم ... دیدم ماشین بد حرکت می کنه ... زدم کنار ... لعنتی ! ... لاستیک پنچر شده بود ... شروع کردم به عوض کردن لاستیک ... هوا تاریک بود ... وسیله روشن کننده هم نداشتم ... آچار چرخ رو چرخوندم ... چرخوندم ... لعنتی ! ... آچار چرخ شکست ... جایی اون اطراف هم پیدا نکردم ... زنگ زدم بابام آچار چرخ اون یکی ماشین رو بیاره ... اومد ... آچار چرخ رو داد ... لعنتی ! ... این آچار چرخ به این لاستیک نمی خوره ! ... با هزار تا بدبختی درستش کردیم ... بعد از دو ساعت رسیدم خونه ... ولی خسته نیستم ... بعد از استراحت اومدم پای کامپیوتر ... به یکی از دوستام قول دادم تا چهارشنبه صبح براش یک مطلب بنویسم ... اکثرش رو نوشتم ... فقط ویرایشش مونده ... حوصلم نمی آد ... مثل همیشه ... باز هم می رم تو فکر همیشه ... باز هم به همون نتایج قبلی می رسم ... مسخره است ... روزی هزار بار به این موضوع فکر می کنم ... باز هم نقطه سر خط ... یک خورده اس ام اس بازی می کنم شاید حالم بهتر شه ... نه ! تاثیری نداره ... می رم سراغ مجله ... بررسی پرونده دانشگاه تهران ... لعنتی ! ... بعد از خوندش بی حوصله تر از قبلم ... میام پای کامپیوتر ... باز هم حوصله ویرایشش رو ندارم ... بی خیال می شم ... آن می شم ... یکی از بچه های دانشگاه آنه ... بهش فحش می دم ... که چرا جلسه اول کلاسا پاشده رفته دانشگاه ... یک خورده حالم بهتر میشه ... بای می کنم ...میام مطلب رو ویرایش کنم ... لعنتی ! ... باز هم حسش نیست ... بی خیال می شم ... گوشیم رو بر می دارم آهنگ گوش می دم ... آهنگ مورد علاقه این روزهام رو می ذارم ... یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم ... وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم ... یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده ... چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده ... لعنتی ! ... عجب چیزی می گه ! ... آهنگ رو عوض می کنم ... من برای تو می خونم هنوز از این ور دیوار .... خورشید رو از ما گرفتن ... شکر شب ! ستاره پیداست ... رسید به قسمت مورد علاقه ام ... همون جا که میگه ... لعنت به چراغ سرخ ! لعنت به چراغ سبز ! ... لعنتی ! ... شارژ گوشیم تموم شد ... فحش می دم ... دوباره میام پای کامپیوتر .... باز هم حوصله اش نیست .... به جاش این پست رو می نویسم ... الان ساعت ۱:۳۰ شبه ... تا فردا صبح امیدی هست که مطلبم رو ویرایش کنم ... ؟!! صادق هدایت چی ؟ ... واقعا افسرده بوده ... ؟؟


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر ()   لینک دائم نویسنده: فرید چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦      
باز نوشت

 

۱۰ ماه بعد از این که وبلاگ قبلیم را دیلیت کردم دوباره شروع کردم ...
ولی این دفعه ... می خوام خودم باشم ... این جا می خوام جایی برام باشه که حرف هام رو بزنم ... بدون محافظه کاری ... به شدت مدتییه که جایی برای حرف زدن می خوام ... نمی خوام مثل وبلاگ قبلیم جایی باشه که خیلی اوقاتش خودم نبودم ... چند وقت پیش بلاگ ۳۶۰ ام رو راه انداختم ... ولی ارضام نکرد ... اون جا هم نتونستم خودم باشم ... اون جا هم نتونستم از شر این محافظه کاری لعنتی که گرفتارشم خلاص بشم ... حالا اومدم این جا ... این جا فقط شما دوستاییم رو دعوت کردم و لینک دادم که باهاشون راحتم ... پس راحتم بذارید ... اگه گاهی غر زدم ... اگه چرند و پرند گفتم ... اگه گاهی فحش هم دادم ... گیر ندید خواهشا ... نمی دونم چند وقت یک بار آپ می کنم و یا جواب کامنتا رو خواهم داد ... فقط می خوام بنویسم ... همین !

پ . ن ۱ : اصلا از محیط پرشین بلاگ خوشم نمی آد . نسبت به بلاگفا خیلی هم کندتره  . ولی این سری هوس کردم این جا بنویسم . ولی خدا وکیلی سر و کله زدن با کدهای قالبش راحت تر از بلاگفاست . تنها نکته ای که نتونستم درستش کنم اینه که وقتی کسی کامنت نداده باشه جلو قسمت کامنت مینویسه undefined .

پ . ن ۲ : وقتی که مشغول نوشتن این پست بودم خبر پخش شدن نسخه غیر قانونی سنتوری رو شنیدم . شنیدن این خبر به شدت حالم رو خراب کرد . یکی از بدترین خبر هایی بود که در این چند وفت شنیدم . واقعا حرفی برای گفتن ندارم . فقط می تونم بگم این جا رو بخونید .

پ . ن ۳ : نگاهانه شماره جدید منتشر شد . چون فعلا قالب سایت تکمیل نشده و قسمت نظرات در دست ساخت است اگه دوست داشتید این جا بنظرید .

پ . ن ۴ : این هفته هم مطلب طنز رو نوشتم و هم قسمت ادبی

 


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر ()   لینک دائم نویسنده: فرید پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦