هیچ وفت از خرید کردن خوشم نمی اومده و نمی آد ... هیچ وفت هم نمی تونستم تصمیم گیری کنم .... امروز هم از اون روزای خسته کننده رو داشتم که با کم ترین نتیجه ممکن به پایان رسید ...
به شدت عاشق خواننده ای به نام کاوه یغمایی شده ام ... وقتی ایران هم بود کاست آلبومش رو داشتم ... ولی مدت ها بود که فراموشش کرده بودم ... تا این که آلبوم جدیدش رو تو کانادا منتشر کرد .... خیلی جالبه ... گوش دادن به این آلبوم باعث شد تا دوباره به آلبوم قبلیش هم علاقه مند بشم ! سی دی آلبوم داخل ایرانیش که چهار سال پیش بیرون آمده بود رو با هزار تا بدبختی چند روز پیش خریدمش .... دوستش دارم خیلی زیاد ... پیشنهاد می کنم این مصاحبه اش رو هم بخونید ....
برای ۱شنبه مراسم بزرگداشتی داریم . همه شما هم تشریف بیارید . خواهش می کنم ... اگه سالن پر نشه آبرومون میره ! ... خیلی زحمت کشیدیم ... خبرش رو از این جا بخونید . این مدت همش درگیره کارش بودیم ...واقعا خستم .... مخصوصا وقتی که مدیر مراسمت بی نظم ترین آدمی باشه که تا حالا دیدی و همش رو اعصابت پیاده روی کنه ....
چند روز پیش داشتم که داشتم به سمت خونه راه می رفتم یک خورده بعد از این که از جلوی پاساژ نزدیک خونمون رد شدم دیدم سه تا دختر دارن با یک خانومه صحبت می کنن ... خانوم دم پاساژ گشت ارشاد وایستاده ؟ خانومه هم گفت نمی دونم ... فکر نکنم .... من که چیزی ندیدم .... تعجب می کنم ... خودم با چشمای خودم دیده بودم ... از من می پرسن ... آقا اون جا گشت وایستاده ؟ ... می گم آره ... چهارچشمی دارن کشیک می دن ... اون دخترا راهشون رو عوض می کنن و می رن ... همون خانمونه بعد برگشت به من گفت : چرا بهشون گفتی ؟ می ذاشتی بگیرنشون ... من اون لحظه واقعا نمی دونستم باید چی باید به اون خانم بگم ... بخندم ... گریه کنم ... هنگ کرده بودم ...
مدت هاست خودم زدم زیر حرف های خودم ... هنوز هم باورم نمی شه که این منم ... منی که اون حرف ها رو به دیگران می گفتم ... حالا خودم شدم مثال بارز مخالفش ....جالبیش اینه که انگاری خودمم با خودم رودروایستی دارم .... خودم هم گیر کردم .... پس اون همه حرفی که همیشه می گفتم چی شد ؟ ... قصه بود ؟ ... کدوم درسته ؟ ... می دونم که همونا درست بود ... اما ....
... تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده ....